قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
858
تاريخ الفي ( فارسى )
توانى با پسر من خالد كه در سنّ قريب به تو است كشتى بگيرى ؟ عمرو جواب داد : كار كشتى آسان است . اگر خواهى كه تماشا كنى هر يكى را كاردى بده تا به هم مقابله نماييم . يزيد عمرو را بر سينهء خود ضمّ گردانيده گفت : شنشنه اعرفها من اخزم . « 1 » خلاصه آنكه اين عادتى است كه از پدران خود دارد . القصّه ؛ روزى مناظره ميان امام زين العابدين و يزيد به جايى رسيد كه امام فرمود : اى يزيد جبرئيل در خانهء ما آمده يا در خانهء شما ؟ آيهء تطهير در حقّ ما نازل شده يا در حقّ شما ؟ لزوم مودّت ذى القربى دربارهء ماست يا دربارهء شما ؟ و چندان فضائل و كمالات اهل بيت نبوّت ، عليه و آله السّلام ، برشمرد كه رعشه بر يزيد افتاد و هيبتى از اين سخنان بر وى طارى شد و گفت : يابن الحسين از من حاجتى بخواه تا روا كنم . امام فرمود : قاتل پدرم را به من ده تا بكشم . يزيد سرداران كوفه را طلبيد و گفت : حسين را كه كشت ؟ گفتند : خولىّ بن يزيد . يزيد بفرمود تا او را حاضر كردند . پرسيد : حسين را تو كشتى ؟ خولى چون سياست بشير بن مالك را ديده بود بترسيد و گفت : حاشا ! مرا با كشتن حسين چه كار ؟ گفتند : پس كه كشت ؟ گفت : سنان بن انس . او را آواز دادند و از او پرسيد : حسين را تو كشتى ؟ گفت : نى . لعنت بر قاتلان حسين باد . يزيد تند شد و گفت : پس او را كه كشته ؟ گفتند : شمر ذى الجوشن . پس كس فرستاد تا شمر را آوردند . پرسيد : تو حسين را كشتى ؟ گفت : معاذ اللّه . يزيد گفت : همهء مردمان متفقاند بر آنكه تو او را كشتى . گفت : ايشان دروغ مىگويند . غضب بر يزيد مستولى شده پرسيد : پس او را كه كشته ؟ شمر گفت : من راست بگويم كه حسين را كه كشته است ؛ آنكه قبايل عرب را جمع كرد و در بيت المال را بگشاد و لشكر را اسب و سلاح و نفقه داد و گفت با حسين حرب كنيد . يزيد را انفعال عظيم دست داده گفت : برخيزيد كه لعنت خدا و ملائكه بر شما باد . آنگاه روى به امام زين العابدين ، عليه السّلام ، كرد و گفت : حاجت ديگر بخواه . گفت : سر پدرم را به من ده تا با سرهاى ديگر ببرم و به تنهاى ايشان [ 120 الف ] ملحق سازم . گفت : اين حاجت رواست . حاجت ديگر بخواه . امام فرمود : مرا با اهل بيت اجازت فرماى تا به مدينه رويم و بر سر روضهء جدّ بزرگوار خود به طاعت و عبادت مشغول شويم . گفت : اين مراد هم حاصل است . آرزوى ديگر درخواست كن . گفت : فردا روز آدينه است مرا اجازت فرماى تا به منبر بروم و خطبهاى بخوانم . يزيد گفت : اين آرزويت نيز برآرم و خطابت فردا با تو بگذارم .
--> ( 1 ) . از امثال سائرهء عرب است و داستان آن چنين است كه مردى از قبيلهء طى به نام اخزم نسبت به پدر خود ناسپاس و سركش بود . پس از مرگ وى پسرانش كه همچون او بودند روزى پدربزرگ خود را به سختى زدند ، و او گفت : اين همان خوى و عادتى است كه از اخزم به ياد دارم .